عبدالله مستوفى

434

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بودند ، ميخواستند از نفوذ او استفاده كرده و او را نرنجانند . سياست پوسيدهء استبدادى ميدانيم من هفته‌اى يكى دو شب برحسب قرار جزو حاشيهء مجالس اول شب شاهزاده ، وزير داخله ، بودم . گويا در حدود همان اوقاتى كه مرنار را با ترجمانى ترجمان الدوله ملاقات كرده بود ، يك شب ديدم شاهزاده ميگويد : « يك كسى پيدا شده است تعهد مىكند نان شهر را با روزى دويست خروار آرد در خروارى پنج تومان گرانتر از نرخى كه فعلا شما بنانواها ميدهيد و با همين نرخ نان فعلى اداره كند . » گفتم : « يعنى ميخواهد بگويد گندم در هر يكمن بيش از يكمن نيم نان ميدهد و سيصد هزار نفر جمعيت شهر ، كمتر از دويست و پنجاه خروار آرد لازم دارند ؟ » گفت : « من نميدانم ، يك كسى يك پيشنهادى به اين كيفيت به من داده است . » گفتم : « حضرت و الا از همه‌كس بهتر ميدانيد كه اين حرف بىپاست ولى من جلو اين شخص طاقه شال پهن ميكنم معرفيش كنيد در صورتى كه اعتبارش بىسوسه باشد ، من فورا با او اين قرارداد را مىبندم زيرا در اين صورت خزانهء دولت از پرداخت روزى دو سه هزار تومان ضرر نان فارغ خواهد شد . » گفت : « بعد با شما در اين زمينه مذاكره خواهم كرد . » فردا اول شب رفتم ، گفتم : « راجع بداوطلب نان شهر كه ديشب مذاكره فرموديد ، منتظرم اين شخص را معرفى فرمائيد . » گفت : « حالا باشد » پس‌فردا شب باز رفتم . همين جواب را شنيدم ولى دست از گريبانش برنداشته و تا يكهفته هر شب ميرفتم و معرفى مؤمن را كه يقين داشتم وجود خارجى ندارد ، از اين پيرمرد دمكرات دروغگو ، با سماجت ميخواستم . بالاخره به او گفتم : « يكهفته است كه من اين مژده را از حضرت و الا شنيده‌ام ، حداقل روزى دو هزار تومان نفع اين معامله است ، اگر همان شب اول اين شخص را معرفى فرموده بوديد تا حال شانزده هزار تومان بدولت نفع رسيده بود ! حالا هم استدعا دارم اين شخص را معرفى فرمائيد تا خزانه دولت را هرچه زودتر به اين نفع برسانم . » گفت : « اين شخص كار را با ادارهء ماليات مستقيم ( ؟ ) قبول دارد و ميگويد اگر اين اداره تحت امر او نباشد از رسيدن گندم و جو بانبار مطمئن نيست . » گفتم : « اگرچه اين دو كار بهم مربوط نيست و ماليات دولت را نميتوان مقاطعه داد و اين جمله همچو مىرساند كه اين شخص مرد ياوه‌گوئى است ، ولى اجازه بدهيد « دروغگو را تا در خانه‌اش برسانيم » صد روز بسر خرمن داريم ، در همين صد روزه لا محاله دويست هزار تومان فائدهء دولت است ، من حاضرم از رياست ماليات مستقيم الى الابد صرفنظر كنم و اين كار را با ادارهء ماليات به او واگذارم . » شاهزاده گفت : « با او حرف ميزنم » فردا شب باز رفتم و گفتم : « مذاكره فرموديد ؟ . . . » گفت : « عجب ! شما چه اصرارى داريد ؟ ! » گفتم : « بلى ! اصرارم براى نفع عامه است من ميخواهم اين شخص را بشناسم و بدانم اين آقاى ملاكى كه سالى بيست سى هزار خروار گندمهايش را بدولت مجانا واگذار مىكند كيست و املاكش كجاست و سرمايه‌اى را كه روزى دو هزار تومان ضرر بين را تحمل كند ، از چه محل بدست آورده است ؟ ! حضرت و الا ! شما وزير داخله هستيد ، در محضر عمومى موضوعى را مطرح ميفرمائيد ، مردم كه نميدانند اين حرف ياوه